خانه ي قديمي ما
پلاس خانه ي قديمي ما
به روي تراس دلم پهن گشته است
و خاطرات كهنه ي درونم را به چشمانم ميكشاند
چه ساده بود صميميت ما و چه شادي عميقي به جمع
نميدانم
عنصر وجودي مادرم بودكه سفره ي بي پيرايه ي زندگي را مي آراست
و
آرامش و مهر را به ما مي نوشاند
يا كه تصوير زمان دور اينچنين بود به ذات
چه هندوانه هاي سرخي بودو چه انگورهاي سرخك نابي
چه شربتهاي خاكشير و سكنجبيني
بيداري سحرگاه مادرم و بوي دود تنور
نويد نان داغ و تافتون كنجدي و جزقاله
بيداري صبح هاي جمعه و آش نذري
و
صف به حمام نادعلي
و
آرزوهاي آن زمان من كه برايم هيچ آرامش و طراوتي بسان گذشته نساخت
و
كاش ميدانستم چه آرزويي داشته باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 13:26 توسط جواد مسیح آبادی
|