پلاس خانه ي قديمي ما

به روي تراس دلم پهن گشته است

و خاطرات كهنه ي درونم را به چشمانم ميكشاند

چه ساده بود صميميت ما و چه شادي عميقي به جمع

نميدانم

عنصر وجودي مادرم بودكه سفره ي بي پيرايه ي زندگي را مي آراست

و

آرامش و مهر را به ما مي نوشاند

يا كه تصوير زمان دور اينچنين بود به ذات

چه هندوانه هاي سرخي بودو چه انگورهاي سرخك نابي

چه شربتهاي خاكشير و سكنجبيني

بيداري سحرگاه مادرم و بوي دود تنور

نويد نان داغ و تافتون كنجدي و جزقاله

بيداري صبح هاي جمعه و آش نذري

و

صف به حمام نادعلي

و

آرزوهاي آن زمان من كه برايم هيچ آرامش و طراوتي بسان گذشته نساخت

و

كاش ميدانستم چه آرزويي داشته باشم.