به بهانه ی دهمین سالگرد مادرم

ده عدد کمی است

نمیدانم چند سال لازم است که آتش درونم آرام گیرد

کاش چشمی نداشتم که ببینم!

شستن درو دیوار سیمانی را که عمویم نقش انداخته بود در آن زمستان سرد

خارهاوتاولهای دستانش را که سوغات کشاورزی بود

غده ی برآمده در مچ دستانش که ده ها لباس آویخته بر بند نشانشان می داد

کاش نبودم که ببینم

مادرم کپسولهای گاز را بر دوشش می کشد

پنجه هایش را که بر سبدهای انگور و گوجه می0

زد و شبها از دردشان خوابش نمی برد!

گرچه خسته تر از این حرفها بود که نتواند بخوابد

کاش سنگ بر شکم بسته بودم و نمی دیدم که:

ساعد دستانش بر تنور نان چسبیده است

کاش لال می شدم

که با آن همه مشغله ای که برای خود از ساعات آغازین صبح نمی دانم سه یا چهار صبح داشت باز برای غذای دلخواهم بر سرش نق نق کنم

دیگر نمی توانم شرح دهم جگرم پاره پاره می شود

می دانم دلت دریای محبت بود و کسی نبود که تو را بشناسد و جرعه ای از مهرت را ننوشیده باشد

آری ده عدد کمی است


صدای نوبهار

باز می آید صدای نوبهار

باز می جنبد به سبزه گلعذار

باز عطر آن اقاقیهای باغ

باز آواز قناری ها و زاغ

باز عیدی و خرید و روی باز

باز شادی و طرب با شور ساز

باز هر خانه تکانی می خورد

باز هر سبزه جوانه می زند

باز سوری می زند چهارشنبه را

باز جانی می دهد این خسته را

باز هر سینی برای هفت سین

باز بوسه بر دو دست و بر جبین

باز جای خالی آن رفتگان

باز حسرتهای عمر بندگان

باز رودها پر خروش و جنب و جوش

باز پیغام سروش و عقل و هوش

باز روز سزده با هلهله

باز زیبایی روی چلچله

باز شکر ایزد دانا و پاک

باز بوی سبزه و باران و خاک.

۱۰/۱۲/۹۰ سروده شد.

کعبه

ما را بی هیچ آرایه ای می پذیرد

 

به رنگ سفید

رنگی که قلب کوچکمان در شروع بود

 

او نیز بی پیرایه است

آرام و مقتدر

به رنگ سیاه

 

شاید سیاهی را به واسطه ی عشق انتخاب نموده است

و

بندگانش معشوق او

 

فدای مهربانی بی منتش

 

همه را به جمع مپذیردو یکسان مینگرد

 

و چه آرامش عجیبی این چار گوش سیاه

 

بر همه ارزانی می دارد. 

باران بهار

چترها را بگذاريم كنار

برويم دردل باران بهار

برويم تا ته عمق آبي

بنشينيم به تماشاي بهار ساقي

زير باران خدا خيس شدن بيداريست

نعمت دوست به هر پير و جوان ارزانيست

برگ و برزن همگي پاك شود در باران

دل ناپاك منم پاك شود بعد دعاي ياران

كاش باران ببرد نعش مرا روز وداع

كه پليدي نگذارم بجا در حرم پاك خدا(۲۵/۲/۸۹)

معجزه ي شكر

كلافهاي سردرگم زندگي ام را مي گشايم وبر دوش ستارگان دنباله داري مي گذارم كه آن را به سوي ابديت برند.

سرگشتگيهايم را با اميد و صبر بر مي تابم تا حقيقت عشق بر من سروده شود و جاودانه شوم.

رشته هاي باريك ايمان و توكلم را بر هم مي بافم و بر صخره هاي سرسخت زندگي بالا مي روم.

 چشمهايم را مي گسترانم بر نعمتهاي دوست و زبانم را گشوده مي كنم بر معجزه ي شكر كه گشاينده ي كلافهاي سر درگمم مي باشد.(۳/۲/۸۹)

بهار

بهار تنور عشق را مي افروزد و عشق تنور دل و جانمان را

 

وجودتان سرشار از گرماي عشق باد در اين نوبهار

 

تقديم به تمام دوستان

خانه ي قديمي ما

پلاس خانه ي قديمي ما

به روي تراس دلم پهن گشته است

و خاطرات كهنه ي درونم را به چشمانم ميكشاند

چه ساده بود صميميت ما و چه شادي عميقي به جمع

نميدانم

عنصر وجودي مادرم بودكه سفره ي بي پيرايه ي زندگي را مي آراست

و

آرامش و مهر را به ما مي نوشاند

يا كه تصوير زمان دور اينچنين بود به ذات

چه هندوانه هاي سرخي بودو چه انگورهاي سرخك نابي

چه شربتهاي خاكشير و سكنجبيني

بيداري سحرگاه مادرم و بوي دود تنور

نويد نان داغ و تافتون كنجدي و جزقاله

بيداري صبح هاي جمعه و آش نذري

و

صف به حمام نادعلي

و

آرزوهاي آن زمان من كه برايم هيچ آرامش و طراوتي بسان گذشته نساخت

و

كاش ميدانستم چه آرزويي داشته باشم.

 

 

پیرمرد یخ زده

پیرمرد یخ زده در کنار جاده

 

چشم خود دوخته بود به من آماده

 

او در این شب سمور به چه امیدی بود

 

او که حتی ذهنش تهی از جایی بود

 

من در این نیمه شب یخبندان پی آرامش دور

 

پیرمرد با دستار پی سرگردانی

 

ز چه روزی آمد در بر مادر خویش؟

 

چه کسی مژده گرفت از سر آمدنش؟

 

او در این مزرعه ی رنگارنگ چه سرودی سر داد؟

 

که پس از عمری چند با تن یخ زده اش پی بی انجامی است

 

همسرش یا پسرش دخترش یا نوه اش

 

در کدام مجلس گرم منزلی یافته اند؟

 

پیرمرد حرف بزن:

 

تو چه کردی که تو را مختصر در بر کس خواب نبود؟

 

پیرمرد تو مرا پند بده که چنین ام نشود

 

پیرمرد هیچ نگفت

 

آنچنان با خود رفت که غمی هیچ نداشت

 

و همه ثروت این دنیا را جمع در جیبش داشت

 

شاید او میدانست که چه باید بکند

و

مسیرش همه ی دنیا بود

 

ومن ساده نگر در پی خانه ی آرامش خود پیمودم

(۸۶/۱۰/۸سروده شد)

 

 

 

 

 

 

پیام اندوه

هنرمند عزیز و فرزانه استاد پرویز مشکاتیان پر گشود

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

 

ثبت است بر جریده عالم دوام ما

 

مراسم تشییع و خاکسپاری استاد ۴/۷/۸۸ شهرستان نیشابور زادگاه او

آه مجنون

در شبانی که پر از زیباییست

 

گریه ی ماه به هر اختر افلاک کمی روءیائیست

 

دیدن روی تو بر آینه ی دل پر از بیتابیست

 

آه مجنون ز فراق رخ لیلی ز سر ناچاریست

 

صحبت مردم هر شهر به این نیمه شبان پنهانیست

 

چشم دل خواهد و آیات گهر بار که آن عرفانیست

 

این همه دارو درخت و فلک و کوه به آن معنائیست:

 

که تو را سوق دهد بر حرم دوست که آن بینائیست

 

دست در دست عزیزان نسپردن به آن دنیائیست:

 

که غرور و کلک و کبر و ریا ارزانیست

 

ساقیا باده بیاور که دلم طوفانیست

 

هوس سوختن اندر ره او روحانیست(۲۷/۴/۸۸)