به بهانه ی دهمین سالگرد مادرم
نمیدانم چند سال لازم است که آتش درونم آرام گیرد
کاش چشمی نداشتم که ببینم!
شستن درو دیوار سیمانی را که عمویم نقش انداخته بود در آن زمستان سرد
خارهاوتاولهای دستانش را که سوغات کشاورزی بود
غده ی برآمده در مچ دستانش که ده ها لباس آویخته بر بند نشانشان می داد
کاش نبودم که ببینم
مادرم کپسولهای گاز را بر دوشش می کشد
پنجه هایش را که بر سبدهای انگور و گوجه می0
زد و شبها از دردشان خوابش نمی برد!
گرچه خسته تر از این حرفها بود که نتواند بخوابد
کاش سنگ بر شکم بسته بودم و نمی دیدم که:
ساعد دستانش بر تنور نان چسبیده است
کاش لال می شدم
که با آن همه مشغله ای که برای خود از ساعات آغازین صبح نمی دانم سه یا چهار صبح داشت باز برای غذای دلخواهم بر سرش نق نق کنم
دیگر نمی توانم شرح دهم جگرم پاره پاره می شود
می دانم دلت دریای محبت بود و کسی نبود که تو را بشناسد و جرعه ای از مهرت را ننوشیده باشد
آری ده عدد کمی است